تبليغاتX
حرفای خودم
یافتن پاسخ برای سوالاتی مهم
تو شاید بتوانی مرا به شادترین لحظات فرا بخوانی

تو شاید بتوانی بیایی آوازه خوان و رقص کنان

با زیبا ترین لبخند دنیا

تا همه چیز شوی

تا شعر شوی، ترانه شوی و مرا سالم از مهلکه به در کنی

 

....................

ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما        جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما

مولوی

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 10:3 بعد از ظهر  توسط مصطفی مرانلو  | 

به دنبال قطرات شوینده ی سکوت می گردم

از بلندای دیدن چراغهای شب در شهر

زرد٬ سفید و قرمز

................

دیگه شبها بعد از ساعت 10 تو خیابونای منتهی به مجتمع خبری نیست. منظورم سرو و صدای ظبط ماشیناست. تنها چیزی که این روزا صدای زندگی شده صدای ظبط ماشینای نوجونا و جووناست...

پشت مجتمعی که واحد من توشه دیگه چیزی نیست جز یه انبار بزرگ. یه چندتا ماشین درب و داغون... انبار که نه، می شه گفت یه محوطه با یه نگهبان که شبا از چراغش می شه فهمید توش کسی هست و سر و صاحبی داره! از پنجره اتاق من انبارو و سوله های پشتش آشناترینها هستن، منظورم اینه که شهرک بعد از این مجتمع تموم می شه و دیگه آپارتمانی نیست که بتونم پنجره هاش و نگاه کنم.

همچین که دارم راه می رم گوشامو تیز می کنم، از تو خونه های طبقه اول سر و صدایی نمی شنونم. دوست دارم خیلی... بوی غذاهاشون، صدای مامانا تو آشپزخونه ... بعضی وقتا حتی بوی سالاد شیرازی...

من تنها شدم خیلی، موقع راه رفتن سرم و میندازم پایین و به کفشام نگا می کنم، مثلا می آم ورزش! نه به اون همه سیگار کشیدن و نه به این لباسه ورزشی و کتونی!  بهانه های من برای خودم مسخره ان، دیگه خیلی کهنه شدن، من می آم ورزش که سالم بمونم...هه...

قدمای کوتاهم منو تا دم در خونه می برن و من باز تنهام، با خونه خالی.

بعضی وقتا فک می کنم باید بجنگم، نباید تسلیم شم

حالا چی می شد اگه کسی بود؟

چرا اینجوری شد... ولش کن

سرم و می آرم بالا تا دوباره به یادش نیافتم

حواسم می ره به دیدن چند نفر که معمولا تو خیابون خلوت پشت مجتمع شبا می آن ورزش. ازشون خوشم نمی آد. نگام می کنن خیلی ولی جالب نیستن، البته تا حالا کار خاصی نکردن. منظورم اینه که شاید همینجوری نگاه میکنن... اما کلا دیدن بقیه و فکر کردن به اینکه شاید اونام مثل من هستن تو قدمای آخر خونه فکرم رو عوض می کنن اما نه خیلی ... سرمای شب و دیدن پنجره اتاق خوابم که چراغ خوابه قدیمی و کم نور مادرم رو توش روشن گذاشتم از جلوی ساختمون دوام بیشتری دارن... فرار از واقعیت بی معنیه.

امشبم مثل هر شب دلخوشیم به سریاله تلوزیونه و زنگ تلفنه

وقتی از پله ها بالا می رم فکر شام پختن به نظرم احمقانه می آد!

یه آه از ته دل: آه ه ه ... کلید و می ندازم تو قفل قدیمی،کی می خوام عوضش کنم! هر شب هر روز می گم امروز... خیلیم خراب نیست، اما امنیت نداره،  یکم باید باهاش بازی کنی تا کلید توش بچرخه.

مثل همیشه این خیال باطل رو امتحان می کنم.به راست نگا می کنم. همیشه وقتی می رسم دم در به ته راهرو دست راست نگاه می کنم، کنار پنجره، احساس می کنم که باید منتظر کسی اونجا باشم! مسخرس اما همیشه نگاه می کنم!

باز مثل همیشه کسی نیست و من میرم تو

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 0:12 قبل از ظهر  توسط مصطفی مرانلو  | 

نوشتن از خود، از تو و از زندگی و حیات کار بس بیهوده ای بود که دردش را به جز بر ضجه های درخاک خفتگان و زندگان و نا امیدان و تشنگان و گرسنگان و در تلاشگان و متوسطان و به همه چیز رسیدگان نمی شود گریست!

دید انداختن بر تنه و هیبت درخت حیات و مردن و زنده شدن آن کار بیهوده ای بود. این احیاء نه که زیبایی نداشت بلکه درد آن تمام تنم را فرا می گیرد، درد در مادر بزرگ و حیات در من، درد در من و حیات در پس زادگان، درد در پس زادگان و حیات در پس ها و پس ها...

و اما من

بیماری می آید و من می پوسم

دلم، ای دل بیچاره من، می خواهد تسلیم شوم

دلم می خواهد تا پدر را صدا بزنم تا به دادم رسد

دلم می خواهد تا مادر را صدا بزنم تا به داد خواهی ناحق به فریاد رسد

 

دلم انگار زودتر از تنم می پوسد

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 10:20 قبل از ظهر  توسط مصطفی مرانلو  | 

 

 

نمی شود به جایی رسید اگر راه پیموده نشود

راه

راه مهمتر از مقصد است و دلنشین تر و خوش تر

و مقصد را نمی توان وصف کرد و قدر دانست بی راه

راه

راه همه معنی مقصد است...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 12:40 بعد از ظهر  توسط مصطفی مرانلو  | 

بلندترین قله ها و پهناور دشتها تقدیم به تو که یک قدمت را یک دنیا می شمری

شیرین ترین و کامیاب ترین لحظه ها تقدیم به تو که بر بستر خود چونان رویا  می بینی

عشق بی حد و حصر از آن توست که خوب می دانی که باید از خود شروع کنی

دشت های سبز از آن تو که خوب می دانی که نقطه جوانه زدن در همه وجود دنیا تویی

تمام فصل ها تقدیم به تو که با هر لبخند بهار می آفرینی و با هر بغض عصر دلگیر پاییز

تمام نورها و سایه و رقص ها تقدیم تو که همه را تنها در ثانیه ای با نگاه بر روی آب لذت می بری

تمام عاشقان و معشوقان تقدیم به تو که همه از آن توست

تو ای انسان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 3:15 بعد از ظهر  توسط مصطفی مرانلو  |